تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 

 

 

کتاب : یکی شیر آب آسمون رو ببنده

از سری کتاب های کافه پاره

 نویسنده: نازنین فرزادیفر ((ek_massenger@yahoo.com

روزی که به دنیا اومدم کاملا یادمه

از یه جای تاریک تاریک به یه جای روشن روشن.

بعد هم یک پستانک نرم و یه مایع گرم و شیرین

و آخر سر هم یه خواب آرام و راحت

زیر پشمهای مادر.

ما اولش سه نفر بودیم. اما من خیلی زود فهمیدم که ما دوتائیم، می دونی، بابا گوسفنده رفته بود به همون مهمونی که همه گوسفندا می رن و هیچوقت بر نمی گردن، اونجائیکه اولش حسابی چاق و چله می شی و بعد، آخرشم نمی دونم چی میشه...

و من هیچ وقت نفهمیدم بابا آب داد، بابا علف داد، یعنی چی؟

زندگی اولش به همین راحتی می گذره...

آخه بین گوسفندا هیچ تعهدی وجود نداره

و ازدواج یعنی فقط اگه گرگ به گله زد، چیزی از ما باقی بمونه.

و مامان من هم خیلی زود مامان خیلی های دیگه شد.

زندگی دومش هم به همین راحتی می گذره.

حالا من یه گوسفنده کامل شده بودم توی یه دشت بزرگ

و سرسبز که هیچی به جز غذا که همیشه بود نیاز نداتم.

من می دویدم و می دویدم و زندگی می کردم. راحت و بی دغدغه.

نه به کسی فکر می کردم نه کسی به من.

آزاد بودم و بی خیال.

تا اینکه یه روز زندگی سوم شروع شد.

آسمون عوض شد و بارون گرفت، یه بارون عجیب و غریب.

من که حسابی ترسیده بودم دویدم و دویدم تا خودم رو به یه درخت رسوندم.

و نشستم تا بارون بند بیاد. اما نیومد و به جاش تو اومدی مثل یه سایه

من عادت کرده بودم که گرگ فقط باید شکل گرگ باشه

پس فکر کردم که تو اومدی تا به من کمک کنی و بهت اعتماد کردم.

مثل یک فرشته و تو به من گفتی که تنهام نمی ذاری و پیشم می مونی و مواظبمی

ولی گرسنت بود

بارون میبارید و می بارید و می بارید ...و تو شیر منو می دوشی و می دوشی تا سیر بشی و پیشم بمونی که من نترسم و تنها نباشم.

تو به من می گفتی که بهترین گوسفند دنیام

و تو منو از همه ی گله بیشتر دوس داری.

بارون می بارید و می بارید و می بارید...

و من عاشق و عاشق تر می شدم.

وابسته و وابسته تر

اما تو سرت شده بود

ترسیدم که بر

بری یه جای گرمتر و اونوقت دیگه پیش من نباشی.

بارون می بارید و می بارید.

و تو پشم منو می چیدی و دیگه سردت نبود

و من خوشحال بودم که تو گرم شدی و پیش من می مونی

بارون می بارید و می بارید و می بارید

و تو گرم و گرمتر و سیر و سیر تر می شدی و برای من شعر می خوندی.

و حرفهای قشنگ و قشنگ تر می زدی

و من خوشبخت ترین گوسفند دنیا بودم

تا اینکه شب شد و آسمون سیاه و سیاه تر شد.

بارون میبارید و می بارید و می بارید.

و تو آروم و راحت خوابیده بودی و من تو سرما می لرزیدم

ولی خوشحال بودم که تو سردت نیست.

اونقدر خوشحال که شروع کردم به خوندن

بارون می بارید و می بارید و می بارید

و من می خوندم و می خوندم و می خوندم

ولی تو از صدای من خوشت نمی اومد.

گفتی نخون

پس من دیگه نخوندم

فردا شد.

روشن روشن

و تو بیدار شدی و گرسنه بودی.

بارون می بارید و می بارید و می بارید

و من شیری نداشتم که به تو بدم

پس چشمامو بستم

و به تو گفتم شروع کن.

بارون می بارید و می بارید و تو می کندی و می کندی

تا جائیکه هیچ گوشتی بر استخونم نمونه

و تو سیر سیر شدی.

اونقدر خوردی و خوردی تا دل درد گرفتی

و دیگه نتونستی برام حرفای قشنگ و قشنگ تر بزنی

و من دیگه گوسفنده کوچولوی خوشگلت نبودم

بارون می بارید و می بارید و می بارید

و تو اونقدر قوی شده بودی که بتونی توی بارون بری

گرم گرم...سیر سیر

و من به تو گفتم نرو هنوز بارون می آد و من می ترسم

و تو خندیدی و گفتی" تو دیگه چیزی نداری که به من بدی.."

بارون می بارید و می بارید و می بارید

و تو می رفتی و می رفتی

و من حس می کردم

که لحظه به لحظه تموم و تموم تر می شم.

 

 

+ نوشته شده در Fri 8 Jun 2007ساعت 8:18 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت

 كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي

 تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد!

 

دوستان عزیزی که پیگیره مسایل تحلیلی اند دروووووووووووووود

راستش من خیلی سرم شلوغه...واقعا...ولی همه اش تو فکره بحثه هستم.

تمام تلاشم رو می کنم که زودتر شروع کنم

مرسی که باهام همکاری می کنین...راستی این لینکم برید.اگه دوست دارید در مورد کارای من در اسکیت بیشتر بدونید.

 

                http://skate-shadi.mihanblog.com/Post-14.ASPX

شاد باشید همیشه

شکوفه

 

+ نوشته شده در Tue 29 May 2007ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |