اومد
اومد روي صندلي کناري من نشست..توي اتوبوس آزادي به حصارک.يه نوزاد تو بغلش بود...يه نوزاد خيلي کوچولو... چادرش يکم بو مي داد...بوي مث بوي سيگار.نگاش کردم و لبخند زدم. مث هميشه... شايد لبخند هاي من هميشه باعث شده که اين همه دوست پيدا کنم. نمي دونم چرا... ولي احساس کردم به يه هم زبون احتياج داره. پرسيدم: دختره؟ خنديد گفت آره. يادم نمي آد اسمش چي بود. از پنجره نگاي بيرون کردم. باز نگاش کردم. اين بار داشت شير مي خورد. بالا پائين رفتن لوپاش يه حس خوبي به آدم مي داد. گفتم: چند وقتشه؟ خنديد و گفت: دو هفته مونده که 40 روزش بشه. ميگفت: نوزاد رو تو اين سن نبايد بيارن بيرون. ولي من مجبور بودم.
دوباره لبخند زدم. پرسيد: دانشجويي؟ گفتم آره. گفت من نتونستم درس بخونم. آخه 14 سالگي شوهرم دادن. پرسيدم: با هم دوست بودين؟ گفت آره. تقريبا 26 ساله به نظر مي رسيد..خيلي کسل بود. گهگاهي موقع يي که حرفمون قطع مي شد نشسته خوابش مي برد. آخه مي گفت از 5.5 صبح راه افتادم که طرفاي 8 برسم به جايي که مي خوام. پرسيدم چند سالته؟ گفت متولد 67. يه لحظه جا خوردم! هم سن من بود.. هم سن بوديم...ولي اون با نوزاد و من با کيف و چند تا کتاب.
اون تو فکره اينکه ناهار چي درست کنه...من تو فکره اينکه ناهار چي بخورم؟ اون به فکره يه لباس گرم واسه نوزادش...من به فکره کفش آديداس و بلوزه بوسيني!
تا خواستم چيزي بگم ديدم خوابش برده... با تکون خوردن اتوبوس بيدار شد. گفتم يعني هم سن مني؟ گفت 67 اي؟ گفتم شوهرتون چند سالشه؟ گفت 26 سالشه. کار نمي کنه. خونه هم نداريم. تو يه اتاق از يه مهمانسرا زندگي مي کنيم. فقط چند تا پتو داريم که زمستونا رومون بکشيم. تابستونا هم بندازيم زيرمون. تو دلم گفتم عجب آدم اسمون جليه! کار نمي کرد غلط کرده رفته زن گرفته! تو اين فکرا بودم که برگشت با يه غم تو صداش گفت: کبدش عفونت کرده. نمي تونه کار کنه. به جاش من کار مي کنم. به دوستام گفتم هرکاري از دستم بياد واسه تميز کردن خونتون انجام مي دم.. بغض گلوم رو گرفت. گفتم دوسش داري؟ گفت آره...هميشه بهم مي گه تو زن خوبي هستي... که مي توني جور منو بکشي. به جاي من واسه پول درآوردن واسه مردم کار کني... اينجا بود که فهميدن چرا مجبور بوده که نوزاد کوچيکشو از خونه در بياره. مي خواستم زار زار گريه کنم. از ديدن وفا داري و احساس مسئوليت اش واقعا لذت بردم. نمي دونستم چي بايد بگم. گفتم مي دونستي تو داري چه کار بزرگي رو انجام مي دي؟ مي دونستي اين احساس مسئوليت ات چقدر قابل تحسينه؟ بيشتر زنا وقتي تو اين شرايط قرار مي گيرن جا مي زنن. به خاطر نبودن پرشيا به جاي پرايد از خونه و زندگيشون مي کشن کنار. خيلي از مردا هم تو اين شرايط مي زنن تو جاده خاکي... ولي تو توانايي ات اينقدر زياده که داري با اين شرايط مي سازي. خنديد گفت : ما با هم عروسي کرديم. ما حالا بهم تعهد داريم. ما به هم قول داديم! زندگي يعني همين. به شوهرم گفتم اصلا ناراحت نباش. خرجمونو در مي آرم...
سر پيچ حصارک پرسيد مي دوني پونک کجاست؟ گفتم رد کرديم. چند ايستگاه قبل بود. سريع از جاش بلند شد و گفت من مي خواستم پونک پياده شم. من بهش قول دادم که 8 اونجا باشم. سر ايستگاه حصارک با عجله پياده شد؛ حتي يادش رفت خدافظي کنه.
نگاي بيرون کردم. اتوبوس با سرعت از ايستگاه دور مي شد. به درختايي که با سرعت از کنارشون رد مي شديم زل زده بودم. زندگي به همين سرعت مي گذره...به همين سرعت. و من به اين فکر مي کردم که اگه من تو شرايطش بودم مي تونستم دووم بيارم؟
تصميم داشتم که يه پست جديد بنويسم. ولي وقتي خوب بهش فکر کردم نمي دونستم بايد در کدوم از موارد پيش اومده مطلب بگذارم؟ حرفاي خنده دار و ورژن جديده اهورا؟! يا مسافرت 3 روزم به همدان يا شروع سال تحصيلي و خاطره هاي زندگيم؟J
فکر کنم اين آخري مناسبتش بيشتره! پس بهتره ياده اون دوران بکنم و شايد از دلتنگي اون دوران مث الان بغض تو چشام جمع بشهL
از همون اول اگه بخوام شروع کنم از دوراني که من مهد کودک مي رفتم. از سه ماهگيJ خيلي زوده مگه نه؟ ولي به علت مشغله ي کاري مامانم من مجبور شدم از سه ماهگي در آغوش مهدکودک لحظاتي از عمرم رو سپري بنمايم!
از دوره ي مهد کودکم( اسمش مهد شيما بود) لحظه هاي زيادي رو يادمه. از اينکه يه اتاق بود مخصوص بچه هاي چند ماهه و خيلي کوچولو که ما هي مي رفتيم توش سرک مي کشيديم و لپ ني ني ها رو مي کشيديم! البته خدا مي دونه چند نفر از بقيه ي بچه ها هم موقعي که من ني ني بودم لپم رو کشيدن! يادمه بچه هاي بيچاره رو وقتي مي خواستن (گلاب به روي دوستان) بشورن با آبه داغه داغ مي شستن! و جيغ همه سر همين قضيه هوا بود! دلم واسه خودمو بقيه ي اون بيچاره ها مي سوخت! نمي دونم .... حالا هدفشون چي بود نمي دونم ولي شايد مي خواستن بچه ها کاملا استرليزه و هموژنيزه بشن! از بچه هاي مهد کودکمون هم .... اينو يادمه که همه ي دوستاي من پسر بودن... البرز، نيما، علي، از دختر ها هم شيما لباف رو کاملا يادمه...مهسا فلاح...و اون دختره که اسمشو يادم نيست و تو نمايشمون نقش شنل قرمزي رو بازي مي کرد!و من حالم ازش بهم مي خورد..آدم مغروري بود!
ادامه مطلب


