تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 

 

 

هفته ي ديگه امتحانات ميان ترمم شروع مي شه...

و من آروم آروم داره قلبم از قبل تند تر و تند تر مي زنه... دلهره هاي شب امتحان... مرور کردن هاي ساعت 5 دقيقه به 9. دعا خوندن راس ساعت 9... و تمرکز بين 9 تا 11... خوشحالي هاي ساعت 11. و شايد ناراحتي از اينکه "اگه يکم ديگه خونده بودم مطمئنم نمره ي کامل مي گرفتم"....  دلم واسه خنديدن هاي آفريقايي بعد از امتحان منو ايقان به قيافه هاي تابلومون تنگ شده ... منو موهاي کج و کوله و صورت بدونه آرايش! ايقان و بلند شدن ريش اش و موهاي شونه نکرده!  دلم واسه گفتن " معلومه چقدر خوندي!!! " به ايقان .... واسه  وقتايي که listening  امتحان  EFL رو گوش مي ديم و هاج و واج به هم مي گيم! اي بابا ! انگار سگ دنبالش کرده! چرا اينقدر تند تند حرف مي زنه!.. تنگ شده!

 

 

دلشوره ي امتحان بعدي... تک زنگ هاي مکرر به "نونور" و "هدايتي" و "ژان وارژان"... صداي پر شور و سوالاي هول هولکي "هدايتي" که بعد از امتحان منو ياد روزهاي نوجووني ايم مياندازه... ياد روزايي که مامانم مي گفت به جاي زنگ زدن به دوستات يکم حواست رو سره کلاس جمع کن و من اينقدر حواس جمع شدم که سالهاست سعي مي کنم رو پاي خودم بايستام. ديگه زياد حرف زدن پاي تلفن با دوستاي مدرسه از يادم رفته!

دلم واسه بيدار شدن هاي 4صبح تنگ شده... يادش به خير... امتحان حقوق جزاي پارسال..من تا صبح بيدار موندم... سيب، لواشک، خيار، گوجه، ليمو ترش، تمبر هندي، sms   از نوع  اوتوبوسی! که تا صبح ....همه ي اينا زحمت بيدار موندن منو کشيدن...

دلم واسه رسيدن روز آخرين امتحان تنگ شده...  روزي که براي يه لحظه احساس مي کنم همه ي سختي ها تموم شده ولي بعدش يادم مي يوفته چقدر مطلب جديد واسه خوندن دارم... راستي چند هفته تا پايانترم مونده؟!؟!؟ دلم واسه روز اولي که سر کلاس دانشگاه نشستم... دلم واسه الهام اسدنژاد (استادم)...  ديدنش...شنيدن  دلگرمي هاش تنگ شده... دلم واسه ي بوفه  ... دلم واسه روز به خير گفتن و خوش و بش کردن و از اين ميز به اون ميز پريدن هام و گپ زدن با دوستاي زيادم تنگ شده... دلم واسه بحث هاي کلاسي يه استاد اعظمي ... دلم واسه ريز ريز خنديدن هاي سر کلاس روش مطالعه و عربي  تنگ شده... دلم واسه خانوم اشراقي... استاد يزداني... دلم واسه کلاس هاي گروهي استاد ممتاز ... دلم واسه مبل هاي بزرگ و مجسمه هاي چوبي يه خونه ي استاد بديعي تنگ شده...

 

يه حس غريبي دارم...شايد نتونم بگم چه حسي... ولي بعضي وقتا مي خوام داد بزنم... انرژي ام داره فوران مي کنه... خيلي دوس دارم بدونم آينده چي قراره بشه... بعضي وقتا حس مي کنم ممکنه تا يک دقيقه ي ديگه من نباشم...چه کارايي هست که نکردم؟ بايد از چه کسايي  معذرت بخوام؟! بايد به کي يا کمک کنم...تا هستم!  آدم از فرداي خودش چي خبر داره؟! فقط دلم مي خواد يه چيزايي رو از فکرم بريزم دوور و به جاش به چيزايي ... به کسايي ... به روزايي فکر کنم که ارزشش رو داشته باشه....

به روزايي مثل : من...دکتراي حقوق بشر... استاد دانشگاه... رفيق فابريک شيرين عبادي!

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در Wed 14 Nov 2007ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |



 

دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

 آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند

عمده آدمها. حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.

                      

 آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند

مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي شخصيت‌اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي‌آيند. مرده و زنده‌اشان يکي است.


آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند 


آدمهاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.



آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند  

 

شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم. باز مي‌شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم . هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت مي‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني که مي‌روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.


راستي تو از كدام دسته اي ؟

 

+ نوشته شده در Tue 6 Nov 2007ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

 

 

 

من _مانتوت چه خوشگله. از اينجا خريدي ؟

سپيده _نه مامانم دوخته.

من _جدي؟ ايول بابا جفت حاضري ها دوخته ها !

سپيده _ مامانم هميشه لباسامو مي دوزه. خيلي کارش عاليه. ولي من دوست دارم از بيرون بخرم.

_ ...

اينا يه تيکه ي کوچيکي از حرفاي منو سپيده بود. هميشه از مامان باباش تعريف مي کرد... اون موقع که اول راهنمايي يي بودم. مي رفتم کانون پرورشي. سپيده هميشه با دوستاش مي يومد. زياد بودن. ولي با اينکه با هم بودن ميونشون با هم خوب نبود. مثلا يکي از دوستاش هموفيلي داشت. اسمش... اسمش عصمت بود. نمي دونم چه طوري با هم آشنا شده بودن که از يه طرف با هم مي يومدن ولي تو کانون با هم زياد دعوا مي کردن!!! من عصمت رو خيلي دوس داشتم . خيلي. خيلي معصوم بود. 12 ساله و اينا به نظر مي يومد. جسه ي نحيفي داشت. ولي يه روز چند تا از دوستاش بهم گفتن 20 سالشه. باورم نمي شد.. بيماريش باعث شده بود رشدش متوقف بشه. هر روز مي رفت آمپول مي زد و فکر کنم هفته اي دوبار خون مي گرفت. و من واقعا دوسش داشتم. واسم مهم نبود بيماريش چه بلايي سره صورتش و بيني اش آورده. واسم مهم نبود که صورتش بي ريخته يا نه. واسم مهم نبود اسمش دهاتيه يا نه. واسم مهم نبود چقدر از من بزرگتره. فقط  واسم اين مهم اين بود که اونم مثه من يه دختره. يه انسانه . و من بايد با تمام وجودم بهش کمک مي کردم. دوستاش مي گفتن نمي تونه زياد عمر کنه. از همين سالهاست که.... .

 

 سپيده هم اون موقع 2 سال از من کوچيک تر بود. يه دختر فوق العاده شيک پوش که به نظرم از بقيه ي دوستاش خوش تيپ تر بود. مي گفت تک بچه ام. هميشه از پدر مادرش تعريف مي کرد..:

_ مامانم مي گه بايد دکتر بشي. ولي بابام مخالفه. بابام خيلي دوس داره من مهندس بشم. اصلا به نظر خودم دوست دارم معلم بشم. اصلا بابا جان نمي خوام درس بخونم. مامانم هميشه بهترين چيزا رو واسم آماده مي کنه. بابام هم هميشه مي گه واسه درس خوندن هر چقدر بخواي واست مايه مي ذارم. اينقدر رو درس خوندنم گير مي دن حال آدم رو از هرچي درسه ب هم مي زنن!

_ (تو دلم مي خنديدم و مي گفتم اگه دوست نداري بده به من!) پرسيدم شغل بابات چيه؟

_ بابام؟ بابام... مهندسه. مهندس عمران, مامانم ام پرستاره. خونمونم کسري اس.(يکي از بهترين منطقه هاي اينجا)

احساس مي کردم خيلي خوشبخته. همه چي واسش محياس. باباش چقدر پولداره. خوش به حالش.

يه روز ديدم همه اونايي که با هم مي آن سواره يه سرويس شدن و همه با هم از کانون رفتن. فرداش از سپيده پرسيدم: اينا بچه هاي سريستونن؟ من فکر مي کردم دوستين. گفت نه بابا تو سرويس با هم آشنا شديم. بابام گفته واسه اينکه رفت و آمدت راحت باشه واسم سرويس گرفته.

اون تابستون تموم شد و من تا دو سال بعد سپيده رو نديدم. تا اينکه يه روز تو مدرسه ديدمش. من سوم و اون اول راهنمايي. دوباره با همون دوستاش بود . دوباره با سرويس . و من با خودم گفتم اينا چقدر باهم دوستن که اينهمه سال هر جا مي رن با هم مي رن. اولين سوالي که ازش کردم اين بود که احوال عصمت رو پرسيدم. و اون خيلي بي خيال و راحت جوبه سوالمو داد: نتونست دوام بياره.پارسال مرد. وقتي ياده چشماي معصومش مي يوفتم اشک تو چشام جمع مي شه.

از اون قضيه  5 سال گذشت. يه روز با چند تا از دوستام تصميم گرفتيم که بريم بهزيستي. دلم مي سوخت واسه اونايي که پدر مادر ندارن و مجبورن اونجا باشن. زيره دست چند تا خانومه دلسوز. ولي مگه مي تونستنن جاي مادر اصلي آدم باشن. دوس داشتم ببينم چه شکلي ين. بزرگن؟ کوچيکن؟ چه جور آدمايي ين؟ جرمشون چي بوده که حالا بايد اينطور بشن؟!

زنگ رو زديم. وارد شديم. يه سري بچه ي کوچولو اومدن جلو ي ما. از ما خجالت مي کشيدن. شايد احساس مي کردن يتيم بودن جرمه. مسئول اونجا اومد و بهمون خوش آمد گفت. يکي از دوستام پرسيد: همه کوچولو ان؟ خانومه گفت نه، الان بزرگاشونم مي آن. دارن حاضر مي شن. 20 نفري مي شن در کل. 

در يکي از اتاقا باز شد. يه لحظه يه چهره ي آشنا ديدم. صداي پچ پچ دخترا از تو اتاق يهو زياد شد. با خودم گفتم: e? چي شد يهويي؟ خانومه هي مي گفت چرا نمي آئيد بيرون. بالاخره بعد از نيم ساعت چند نفر از اتاق در اومدن... سرم رو بالا گفتم. باورم نمي شد! خداي من... سپيده! اون منو شناخته بود، ولي از اينکه بياد جلو خجالت مي کشيد...

 

 و اون لحظه من فهميدم  همه ي حرفاي سپيده، روياهاش و آرزوهاش بوده... و اون سرويس، سرويسه بهزيستي...

 

+ نوشته شده در Fri 26 Oct 2007ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |