تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 

هوالابهی

ای پروردگار، این بیچارگان شیفته ی روی تواند و افتاده ی کوی تو و سرمست جام هوی تو و عاشقان خوی تو. در هجرانت گریبان دریدند و در حرمان زهر فراق چشیدند. شب و روز گریان تواند و روز و شب نالان به سوی تو. غیر تو ندانند و غیر ار تو نشناسند و جز به سوی تو ننالند. تویی ملجا و پناهشان و تویی مبدء و منتهایشان. اگر برانی یا بخوانی و بپذیری و یا آبروی بندگان بریزی، بزرگوار کنی یا شرمسار فرمایی تویی مختار، تویی پروردگار، تویی آمرزگار. اگر بپسندی هر مستمند ارجمند گردد و اگر برانی هر بزرگوار خوار شود و هر گلی خار گردد و هر سروری خاک رهگذار. پس ای آمرزگار این بندگان را بنواز و کار این افتادگان را بساز. شمعی در قلوبشان روشن کن و شهاب ثاقب بر هر اهرمن نما تا نور یزدانیت بر افروزد و پرده ی ظلمات و شبهات بسوزد. تویی قادر و بینا و حیّ و توانا و داننده و شنوا. راز درون را ابراز نما و خارزار دلها را گلشن و گلزار کن. روح را فتوحی بخش و جان و وجدان را بشارت و نشئت صبوحی عنایت فرما.

 

 زیارت نامه ی حضرت سید الشهداء به مناسبت ایام محرم :

هذه زيارة نزلت من قلمی الابهی فی الافق الاعلی

لحضرة سيد الشهداء حسين بن علي روح ما سواه فداه

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Fri 18 Jan 2008ساعت 8:19 قبل از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

اون روز (21 دی ماه) که از خواب پا شدم طرفای ساعت 6.15 صبح بود. یعنی بهتره بگم شب بود! بیدار شده بودم که از سرعت بالای اینترنت استفاده نمایم!!!! از پنجره بیرون رو نگاه کردم. خدای من چقدر برف اومده! اصلا باورم نمی شد. حدود 10 سانت بود. وصل شدم به اینترنت دیدم یکی از دوستای دانشگاه که ساکن کرج هستن هم رو خطه! با خوشحالی گفتم اینجا 10 سانت برف اومده! برگشت گفت: اینکه چیزی نیس! کرج 45 سانته !

اونطوری که برف می یومد به نظر می رسید آسمون دلش خیلی پره. بعدا فهمیدم از اون چیزی هم که می دیدم پر تر بوده! آخه اون روز تا شب برف بارید و 10 سانت شد 40 سانت!

طرفای 9 بود که با یکی از دوستام "سوگند" قرار گذاشتیم بریم برف بازی. رفتیم دره خونشون. من که اینقدر لباس پوشیده بودم نمی تونستم راه برم! تو خیابون پرنده پر نمی زد. یکم که قدم زدیم و برف رو سر و کله ی هم ریختیم و به قول بچه ها گفتنی" شهرک سینمایی" درست کردیم ، و چند تا عکس با پیکان جوانان سبز  و ژیان فسفری تو کوچه ها انداختیم . رفتیم در خونه ی بقیه ی بچه ها. خلاصه تا 1 بعد از ظهر کاروان ما تو خیابونا و رو درختا و کنار ماشینای برفی عکس های قشنگ قشنگ می گرفت. بعدش رفتیم  خونه و باز طرفای 4 رفتیم برف بازی و فرنی هم خوردیم و طی طریق کردیم و خوش گذروندیم. تا ساعت 6.5! بعد از اون هم تو کوچه سوگند اینا سینی می گذاشتیم زیرمون و همدیگرو می کشیدیم و به جای تیوپ بازی ، با سینی سر می خوردیم.

روز خیلی خوبی بود. یه چیزی که حس خیلی خوبی به من می داد اتحاد بین مردم شهر بود. اون روز از صبح همه به هم لبخند می زدن. لبخند هایی که بی منظور بود!

چه روزگاری شده ها. تا وقتی برف نیاد هیچکس نمی تونه به همشهریش لبخند بزنه. البته تو این شرایطی که به وجود اومده لبخند نزنی بهتره (می آی  ثواب کنی کباب می شی!) تو این دوره و زمون واسه لبخند زدن هم حتما باید منظوری وجود داشته باشه. اگرم بی منظور باشه که یا می گن طرف منگوله یا چیزای بدتر از این! چون دو حالت داره! یا می گن آدم پر رویی هستی و دور و برت نمی آن! یا چتر می شن و دیگه ول نمی کنن! آخه آدم با این وضعیت چیکار کنه!؟

 این روزا همه  یه طوری شدن که از صبح که می ن بیرون، تو تاکسی و تو صف نون و شیر همش درگیری و عصبانیت می بینن! یعنی اگه غیر از این ببینن تعجب می کنن! اختلاف سره حق تقدم عبور ماشینا تو خیابون باعث می شه آدم حرفای رکیک و جدید از راننده ها بشنوه! چرا هیچکس نمی تونه با لبخند و مراعات حال  همدیگه خیلی راحت از بعضی چیزا بگذره! عصبانی شدن و درگیر شدن با اطرافیان رو که همه می تونن انجام بدن! تا جایی هم می تونن ادامه بدن که جامعه بشه مثل جنگل! مردم توش هم بشن حیووناشو و هرکی زورش بیشتر بود بالا تر باشه. تازه، واسه بدست آوردن چیزایی هم که لازم دارند خیلی راحت می زنن شکم همدیگرو هم پاره می کنن!  بابا نزاع و جدال که ماله حیووناست! من نمی دونم چرا آدما می خوان قدرتشون رو اینطوری نشون بدن!

همیشه به خودم می گم اگه تو شرایط سخت گیر کردی و بازم  مثل قبل آروم بودی و به مشکلات سره راهت لبخند زدی، اونوقت می تونی به شخصیتت افتخار کنی. به قدرتی که داری... قدرتت رو اینطور نشون بده! یاده یه جمله ای افتادم که می گه: قدرت آدم ها تو بازوشون نیست! تو فکرشونه!

نمی دونم چرا همه همیشه منتظر چیزی هستند که بیاد یه تغییری ایجاد کنه! (منم مثل همه!)  هیچکس ازخودش شروع نمی کنه! حتما باید برف باشه تا مردم هوای همدیگر رو داشته باشن! حتما باید امر خیری در میون باشه که کسی رو تحویل بگیرن! حتما باید کسی چیزی داشته باشه که بقه طرفش بچرخن!

مگس های دوره شیرینی که فایده ندارن! واسه آدم دوست نمی شن! می دونی چرا؟ چون وقتی شیرینی رو از جاو دستشون ور داری، دیگه هیچکدومشون رو نمی بینی!

فکر کنم بهترین راه اینه که به جای اینکه یه شیرینی بگیریم تو دستمون و بچرخونیم و مگس دورش جمع کنیم، خودمون رو اینقدر بالا بکشیم که اطرافیانمون، جذب خودمون بشن نه چیزایی که داریم و هر لحظه ممکنه از دستشون بدیم. فکر کن ببین اطرافیانت واسه چی تو رو دوست دارن؟

                                                

 

+ نوشته شده در Tue 15 Jan 2008ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

 

19 سال زندگیم هم تموم شد... تو این یک سال خیلی چیزا رو بدست آوردم... خیلی چیزا مثل تجربه های خوب، دوستای خوب، لحظه های خوب... به جرات می تونم بگم بهترین سال زندگیم بود.... واسه 20 سالگیم هم خیلی برنامه ها دارم... امیدوارم بتونم به همه ی برنامه هام برسم و اون چیزی باشم که یک جوان بهایی باید باشه... امیدوارم بتونم بنده ی خوبی واسه خدای خوبم باشم... رضایت خدا در رضایت بنده هاشه... امیدوارم بنده هاش هم از من راضی باشن...

 

هر سال وقتی روز تولدم می شه، وجود دوستای خوبم بهم یادداوری می شه... از همه ی کسایی که به یادم بودن...زنگ زدن، sms دادن، اومدن خونمون و کلی منو خوشحال کردن واقعا ممنونم . همیشه به داشتن خانواده و دوستای خوبم افتخار می کنم... همیشه... همیشه. حس می کنم خدا خیلی دوستم داره که اینقدر زندگی خوبی برام محیا کرده...

 

خدایا ... می خوام داد بزنم بگم بابت همه چی شکر.  

 

 

+ نوشته شده در Tue 8 Jan 2008ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

 

 

تو زندگی بعضی چیزا بزرگند،  بعضی چیزا کوچیک، بعضی چیزا ساده، بعضی چیزا مهم.بزرگ مثل به دنیا اومدنت، کوچیک مثل غم، ساده مثل محبت، مهم مثل تو

 

 

 

 

                                         درود به ایراندخت 9 عزیزم

 

امروز می خوام از تو بگم. می دونی همه چی از کجا شروع شد؟ ترم 1...آبان 85 ... سره کلاس بودیم که استاد ممتاز بهمون پیشنهاد ایجاد یه وبلاگو  به عنوان یکی از تکالیف درسی بهمون داد... ! ولی من که بلد نبودم... اول خواستم از خواهرم کمک بگیرم... به هر حال من که نمی تونسم تنهایی یه وبلاگ بسازم! مگه به همین راحتی بود؟!

 

 

یه ماه گذشت.  دیدم نه خیر! مثل اینکه باید خودم دست به کار شم. توی یکی از این سایت های وبلاگ سازی...مثل میهن بلاگ...بلاگفا... یه سر به بلاگفا زدم. پیداش کردم... "ایجاد یک وبلاگ جدید"... انتخاب قالب ... عجب قسمتهای جالبی داشت... انتخاب اسم وبلاگ.... انتخاب عنوان... استاد ممتاز گفته بود این وبلاگو بسازیم که هم توش خاطره های روزمره رو بنویسیم و هم بعضی از تکلیفامون رو توش بذاریم ...باید برات یه عنوان می نوشتم... : دیروز من، امروز من، فردای من... اسمت رو هم بزارم: عاشق صادق...نه نه... دختر ایران... پیدا کردم! "ایراندخت". ولی یکی دیگه با این اسم ساخته بود! ای بابا! با خودم گفتم یه عدد بذارم بعدش...9 قشنگترین عدده. نمی دونم از اسمت خوشت می آد یا نه. ولی می دونم چه اسمتو دوست داشته باشی چه نه، فکر نکنم بتونی عوضش کنی. ایراندخت9.بلاگفا! قشنگه دیگه ؟!  چند وقت گذشت تا خودمم به اسمت عادت کردم.  و من اون روزا تمام سعی ام رو می کردم که بهترین فونت و قالب رو واست درست کنم.

 

دی ماه 85 شد. وقت اون شده بود که اولین تکلیفم رو برای استادم به نمایش بگذاری . یه مقاله  با عنوان "نماد های خشونت در رسانه ها و جامعه ی امروز ایران"... فردای اون روز یه شعر سرودم... و اونو تقدیم کردم به دوست خوبم نورا.... خوشحال بودم  از اینکه می دیدم با تو می تونم احساسات قلبی و درونی خودم رو به دوستام بگم... از شعر های حمید مصدق هم برات گذاشتم... از روزه تولدم برات گفتم، بیوگرافی یه ی پدرم  که یکی از تکلیفای درسیم بود رو نوشتم و یه شعر تقدیم روح پاکش کردم... و این شعر برای همیشه برام موندگار شد. و این موندگاری رو مدیون تو می دونم... از موفقیت هام برات گفتم. از روزای خوب و روزهای سخت. از خاطره های کودکیم، نوجونیم، خاطرات روزای کنکور رو با تو مرور کردم. از کارای روزمره ام برات نوشتم .از شیطونی هام....

 

 

حدود یک ماه بعد  اولین نظر راجع به تو گذاشته شده بود... از اون سره ایران بود. یکی از مربی های اسکیت. و بازم کامنت های ی از بچه های دانشگاه برات اومد. از همون روزا بود و از همون کامنتهای  کوچولو که من حس کردم می تونم با وجود  تو موفق تر باشم. احساس خوبی داشتم. چون دیگه خاطره هام تو ورق هایی نوشته نمی شد که بعد از یه مدتی گمشون کنم و دیگه سراغشون رو نگیرم. حالا دیگه تو بودی و با وجود تو می شد راحت تر و بهتر حرفام رو بزنم. همیشه خیلی دوست داشتم و دارم  که  دوستای جدید پیدا کنم و تو بهترین رفیق این راه بودی... و من با این وبلاگ کوچیکم تونستم خیلی دوستای خوبی پیدا کنم. دوستایی که بتونم ازشون چیزایی خوب یاد بگیرم. و هیچ وقت دلم نمی خواد این دوستام رو از دست بدم.... بعد از یه مدت تصمیم گرفتم به جای خاطره نویسی بیام و مسایل اجتماعی رو بررسی کنم. اولین مطلبم رو یادته؟  در مورد موسیقی و تاثیرش تو زندگی بود. بحث خوبی بود. توی اون پست بود که دوستان و دشمنان زیادی واسم پیدا کردی!!! ولی بی شوخی... از اونجا بود که به من آمادگی دادی که همیشه کامنت ها نباید موافق نظرات من باشن. در هر صورت از اون به بعد خیلی چیزا عوض شد. شروع کردم به داستان نویسی. اتفاقای روزمره رو برات می نوشتم... قضیه ی من و سپیده و من و اون خانومه تو اتوبوس از همه ی پست های من بهتر به نظر میومد... به حدی که توی یکی از هفته نامه های محلی هم چاپ شد.. شاید اگه تو نبودی هیچوقت به اینجا نمی رسیدم... چه روزایی رو طی کردم... یادش به خیر.... روزای اول تولدت تا یک ماه هیچ کامنتی نبود و من هفته ها منتظر یک دونه کامنت بودم... ولی حالا آخرین اینقدر دوست پیدا کردی که  توی یک هفته مهمونا 60تا کامنت می زارن. و در آخرین پستم 85 تا...  شاید به خاطر حمایت های دوستام بوده که به اینجا رسیدم. ایراندخت...  احساس می کنم قدر این روزا رو بیشتر باید بدونم... روزای جوونی... دوست دارم بدونم تا چند سالگی می تونم واست تولد بگیرم... از موقعی که  وارد زندگیه من شدی، تغییرات ملموسی رو برام ایجاد کردی... شاید توی این یک سال بهترین دوستم بودی. چون به عشق تو خیلی تصمیما با خودم گرفتم، خیلی کارها رو انجام دادم... با وجود تو، من کمتر از قبل احساس تنهایی می کردم... و حالا دیگه به جایی رسیدم که واقعا بهت وابسته شدم. امیدوارم تا موقعی که هستم، تو هم باشی... به قوله یکی از مهمون هات: ایشالا خودت 100 ساله بشی و ایراندختت 81 ساله!!!

و حالا.... لا اقل از بابت تو از یه چیزی مطمئنم و اونم اینه که تو این یه سال خوب شناختمت. شناختمت که  بی معرفت نیستی !  یعنی ساختارت این اجازه رو بهت نمی ده! اگرچه بعضی ها می تونن ساختارت رو عوض کنن... تو این دورو زمون که همه ی سایت ها فیلتر شدن شاید تو هم یه روز فیلتر شی... امیدوارم تا هستی ، راهنمای خوبی برای دوستام باشی... ولی فعلا  به بودن و موندنت مطمئنم و همین قشنگترین حسی یه که می تونی بهم بدی... و دیگه همه چی بستگی به وفاداری خودم داره... و در آخر حرفام می خوام بهت بگم:

                           

                                ایراندخت عزیزم: تولد یک سالگیت مبارک.

 

+ نوشته شده در Wed 2 Jan 2008ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |