- ببخشید نفر آخر شمائید؟
- بله، ولی یه خانومی بود پشت سر من حالا قراره بیاد. رفته خریداش رو کنه و برگرده.
- آها مرسی. پس اگه اون نیومد که من پشت سر شمام.
یه نگاه به دور و برم کردم و. خانوم ها و آقایان نان آور رو دیدم که با چه نظم و ترتیبی ایستادن. با خودم گفتم : چه عجب!!! ملت بلد شدن چه جوری تو صف وایسن و با هم سره نوبت دعوا نکنن!
روی دیواره نونوایی یه تابلویی بزرگ زده بودند و شرح وظایف آقایونه شاطر رو نوشته بودن!
1) استفاده از کلاه و لباس مخصوص.
2) استفاده از دمپایی مخصوص سالن.
3) ابزار جلوگیری از ورود حشرات موزی.
4) داشتن پروانه ی بهداشت توسط تک تک اعضای نونوایی.
5) ممنوعیت استفاده از دخانیات در حین کار.
6) ...
7) ...
هزینه ی هر عدد نان سنگک 50 تومان
در صورت تخلف با شماره ی 124 تماس حاصل فرمائید.
یه لحظه با خودم فکر کردم.. چه قدر خوب. چه مقررات خوبی. تازه شماره هم دادن که اگه کسی تخلف کرد، از طریق قانونی برخورد کنن.
به محض اینکه چشم از رو تابلو بر داشتم دیدم یه آقایی از پشت گفت :
.... (روی ادامه ی مطلب کلیک کنید)
ادامه مطلب
از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد... به خودم فکر می کردم... من... اون آتیش پاره ی 5 ساله.... حالا چقدر بزرگ شده، 20 سالشه... مقاله می نویسه ... به لحظه های پیش از این فکر کردم. به موقعی که پام رو تو دفتر نشریه گذاشتم:
پله های دفتر نشریه مثل پله های سرباز خونه می موند.. کمی بلندتر از حد استاندارد! اول که از در رفته بودم، پام گیر کرد به پله و خوردم زمین! به خودم خندیدم و گفتم : خوب شد کسی ندیدت! تو لحظه ی اول با این صحنه ی خنده دار مواجه شدن خیلی وحشتناکه... مثل همیشه تو دلم قهقهه زدم. خودم رو جمع و جور کردم و مثل یک خانوم دانشجوی متشخّص وارد دفتر نشریه شدم...
و حالا بعد از حدود یک ساعت از دفتر نشریه بیرون اومدم...در دست راستم روزنامه هایی که مقاله هام توش چاپ شده بود...
برگرد به خط اول نوشته هام:
از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد... به خودم فکر می کردم... و به لحظه های پیش از این. به موقعی که پام رو تو دفتر نشریه گذاشتم. بازم نزدیک بود از پله ها پرت بشم پائین! به خودم لبخند زدم. آئینه ی کوچیک ام رو در آوردم بیرون و توش نگاه کردم...اول یه چشمک به خودم زدم و بعد یه لبخند ... به چشمای که ازش شیطنت می بارید و توش اشک حلقه زده بود نگاه کردم... از در که رفتم بیرون یه آسمون آبی دیدم و زمین هایی که هنوز پر از برف بود.
آفتاب به چشمام می زد. زمین هم نور رو منعکس می کرد... چقدر نور... ابرو هام به هم گره خورد... نور شدید بود. منم که طبق معمول عینک دودیم رو جا گذاشته بودم تو اتاقم. به خودم خندیدم و گفتم عینکت رو خریدی واسه رو طاقچه! یه حسی باهام حرف زد... عینک رو بی خیال... خوشحال باش که می تونی نور رو ببینی! از چیزایی که دور و برت هستند لذت ببر... فرصت های لذت بردنت رو با حسرت نداشتن چیزایی که نداری از بین نبر... به انتهای اون بلوار دقت کردم... درخت هایی پر ازبرف... تمام چمن ها سفید. یه پیکان نارنجی اومد... دربو داغون. حوصله اش رو نداشتم که برای سمند زرد تر و تمیز وایستم... به این فکر کردم که این راننده ی بیچاره که پیکان داره نباید نون در باره؟! سوار شدم.. به مقصد "مستقیم" ...
MP3 ایم رو روشن کردم... رو آهنگه داریوش بود: یه روزی می آد که نمی دونیم کی هستیم... یاره کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم... به خودم یه نیشخند زدم. از پل روی رودخونه رد شدیم. قرسو یخ زده بود... راننده داشت یه حرفایی می زد... نمی شنیدم. واسم مهم نبود...
شروع کردم به تک زنگ زدن به دوستام... و همه اون لحظه دمه دست بودن... حس خوبی داشتم.. چه دوستای خوبی دارم...
از در استادیوم که رد شدیم یاد هیئت اسکیت افتادم. با خودم گفتم یه سر بزنم به هیئت ببینم چه خبره... روسریم رو کمی جلو کشیدم ... MP3 ایم رو خاموش کردم. و وارد اداره شدم... اتاق هیئت قایقرانی که یر از آدم بود ولی در اتاق ما بسته بود! از بچه های قایقرانی احوال هیئت اسکیت رو پرسیدم... به علت نبود بخاری و یخ زدگی اعضای هیئت، کار تعطیل! اول فکر می کردم فقط طبیعت یخ زده! اون لحظه پی برم آدم ها هم می تونن منجمد باشن!
اول ناراحت شدم! حوصله نداشتم این همه راه رو پیاده بر گردم!... ولی بعد به خودم گفتم: از لحظه هات لذت ببر... خیلی از دختر ها تنهایی اجازه ی بیرون اومدن از خونشون رو ندارن... تو که داری چرا استفاده نمی کنی... حس کردم آزاد ترین دختر دنیام... به اعتمادی که خانواده و دوستام بهم دارن فکر کردم... لبخند زدم و به خودم گفتم: خیلی باحالی! خیلی دوستت دارم!
بیرون سوز می اومد. آهنگم رو گذاشتم: قول می دم با کسی نرم گردش جایی، چونکه تنها تویی که واسم ارزش داری، اخلاقای تو یکی با من همیشه خاصن، شاید واسه اینه که من تو رو همیشه خواستم!!! (قربونه خودم و خدام برم!) زیپ کاپشنم رو بالا کشیدم و آوردم تا رو دماغم! واسه پیدا کردن راه میونبر همیشه از بیمارستان کناره استادیوم رد می شم.
مثل همیشه مردم انگار توریست دیدن! تا از بیمارستان در بیام 100 نفر بر می گردن نگای آدم می کنن! آخه نه شبیه مریضام، نه همسن دکتر ها و پرستارا! پس اونجا چه کار می کنم!
بعد از بیمارستان... از دور یه سری دختر دره آموزشگاه کلک چی (قلم چی سابق!) پنج شیش تا دختر... در حاله مسخره بازی! چند تا هم پسر تو بولوار روبرو... داشتن از راه دور به هم علامت می دادن! تو دلم گفتم... حیف مادر و پدرایی که دلشون خوشه بچه شون رفته درس بخونه... به هر دری می زنن تا یه کم بچه هاشون پیشرفت کنن! استادای پروازی، از این آموزشگاه به اون آموزشگاه. آزمون های مختلف و رنگارنگ... یاد بچه هایی افتادم که تو کلاس پیش دانشگاهی حتی هزینه ی خرید دفترچه ی آزمون سراسری هم نداشتن... اصلا قبول شدن به کلک چی رفتن و اینا نیست! من که تو عمرم حتی یک قرون هم بابت کلاس تقویتی ندادم! ( با آهنگ خوندم: یکی باید بگه آخر منو تو کجای کاریم؟ وسط یه راه روشن یا هنوزم توی غاریم...)
از اون دخترا بدم اومد... آخه آدم چقدر سبک و عقله کم که گول 4 تا فقله پسر بچه رو بخوره!!! یه لحظه از دختر بودن خودمم متنفر شدم... حیف لحظه های مفید زندگی نیس آخه! دوس داشتم برم بهشون بگم: چند ساله دیگه می فهمین چه روزایی رو از دست دادین! همه تون سره کارین! یاد دوستاییم افتادم که سره کار بودن رو تجربه کرده بودن!
احساس غرور می کردم. به خودم افتخار می کردم... چون توصیه های ایمنی مامانم رو همیشه جدی می گرفتم و هیچوقت نذاشتم کسی منو سره کار بذاره!... ( این آهنگ کورش یغمایی رو تو دلم همیشه واسش می خونم: زندگی رو دوست دارم، تو رو از زندگی بیشتر...) خوشحالم چون حتی یک روز از زندگی من به خاطر داشتنه چیزی که این روزا بهش می گن "دوست پسر" از دست نرفته!
یه نفس عمیق کشیدم و خودم رو دره خونمون دیدم... تو این فکرا بودم که تمام مسیر رو طی کرده بودم... موقعی که خواستم در ساختمون رو ببیندم به خودم گفتم : دمت گرم ...
*
*چه قدر چاق شدی!
* اوه، چقدر چاق شدی.
* حواست باشه ها. خیلی چاق شدی.
* وای! چرا اینقدر چاق شدی؟
* مگه تو ورزشکار نیستی؟ ورزشکارم مگه چاق میشه؟
* چاق شدی؟ یا قبلا دقت نکرده بودم؟
این حرفا حرفایی که تازگی مد شده همه به هرکس که چاق شده یا داره چاق می شه بزنن! هرکسی مثل من که اصلا برام مهم نیست که چاق شدم یا لاغر. چون چیزایی مهم تری وجود داره تو زندگیم که بهش فکر کنم و براش وقت بذارم! بعضی وقتا که یکی بهم می رسه و یکی از این جمله ها رو می گه دوس دارم بهش بگم : مگه سهم تو رو خوردم چاق شدم؟! اصلا دوس دارم اینقدر چاق بشم که بترکم! دیگه ازاین بالاتر!
اصلا وایسا ببینم…. چرا بعضی ها اینقدر واسشون مهمه که چاق شدی یا نه؟! حالا اونایی که لاغر هستن یا لاغر شدن کجای دنیا رو فتح کردن؟ بحث اینجا اصلا سر سلامتی نیستا. من به عنوان کسی که ۸ ساله دارم یه ورزش رو به صورت تخصصی دنبال می کنم، بیشتر از خیلی های دیگه می دونم که چاق شدن خیلی مضرات هم داره. شاید خیلی هم بیشتر و علمی تو در موردش می دونم! سلامتیم مهمه و برای همینم هست که از رژیم گرفتن و گرسنگی کشیدن خوشم نمی آد. به نظر من آدم گرسنه مغزش کار نمی کنه و نمی تونه درس بخونه! شاید یه موقعی تصمیم بگیرم که مناسب تر غذا بخورم ولی اینو مطمئنم که دل ضعفه نمی کشم که لاغر شم! یا بهتر بگم : مغزمو واسه هیکلم نمی دم! چون درسم برام تو اولویته! بعدش سلامتیم! بعضی از این دخترا و خانوما که خودشون رو به آب و آتیش می زنن تا نی قلیون بشن نمی دونن که آقا جان گرسنگی کشیدن و لاغر شدن های الکی فقط ماهیچه ها رو کوچیک می کنه و همزمان باهاش ماهیچه ی قلب هم کوچیک می شه. اونوقته که چند سال دیگه می فهمین چه بلایی سره خودتون آوردین!
می دونی چیه؟ اصلا بحث سر چاقی و لاغری نیست! بحث سره اینه که بعضی ها یاد گرفتن فقط از دیگران ایراد بگیرن و اون رو مدام بهش گوشزد بکنن و هی بزنن تو سر طرف که تو چرا اینطوری هستی؟ تو چرا اونطوری هستی! اصلا بعضی ها یاد گرفتن یا بهتره بگم عادت کردن به این کار!!! حالا این مسئله چاقی واسه ی من مهم نیست و می تونم خیلی راحت از کنار این جمله های “چقدر چاق شدی” بگذرم و شاید یه جواب به قول معروف دندون شکن تو چنته داشته باشم… ولی اینو می دونم که این حرفا واسه بعضی ها یا بهتره بگم خیلی ها ، واقعا آزار دهنده ست.
خوب مسلمه که توی این دنیا به این بزرگی سلیقه های متفاوتی هم وجود داره. خوب تو که اینو می دونی چرا باید از دیگران ایراد بگیری و طرف مقابلت رو به گمان خودت خرد بکنی! بهت اطمینان می دم که هرکسی بخواد به هر نحوی چپ و راست از دیگران ایراد بگیره، فقط خودشو خراب می کنه. اون وقته که دیگه هیچ کس طرف فرد “همیشه منتقد” نمی ره. اصلا اینجور فردی باید فکر بکنه که با این ایراد گیری ها و این جمله هاش تا حالا چند نفر لاغر شدن؟
پس بی زحمت....


