تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم!

 

 به قلم : شکوفه. ش

 

"نقطه ته خط"

 

تقدیم به روح بزرگ پدرم ، وجود صبور مادرم و دوست عزیزی که با تشویقهایش انگیزه ی نوشتن این متن را در من ایجاد کرد...

 

انشایت را بخوان. نوبت توست.

سرم بلند کردم. با من بود؟ نگاهش کردم.

آری. با نگاهش فهماند که نوبت من است. و اینک منم که باید از درد های دلم بگویم. از حرفایی که مدتهاست بغضش گلویم را می فشارد.

 

   سرم را پائین انداختم. گوشه ی  چشمانم را که از اشک پر شده پاک کردم و پای تخته، روی سکو ایستادم. به پشت دفتر کاهی ام نگاهی انداختم. جمله ی کوتاهی نوشته... سالهاست که من در این دفتر ها مشق هایم را می نویسم. پشت دفتر نوشته : تعلیم و تعلم عبادت است... عبادت... اشکی روی جلد دفترم چکید.

 

   دفترم را باز کردم. چشمانم را بستم و تمرکز کردم. دستهایم کمی می لرزید. انشای امروزم دیگر در مورد بهار، تعطیلات، و مانند اینها نبود... مخاطب انشای امروز من ... 

نامه ای که تنها به او نوشتم... چشمانم را بسته ام و فقط به او فکر کردم. و با او در مورد امتحاناتم حرف زدم.

 

   امتحاناتی که  شاید همه ی دوستانم داده اند یا  آنرا خواهند داد. برای یک لحظه با خودم اندیشیدم: تا کی می خواهیم امتحان بدهیم؟ یعنی می شود که از این همه امتحان خلاص بشویم؟ درس خواندن بدون امتحان دادن مثل آب خوردن است... دیگر دغدغه ای نیست. اما در آن صورت ... در آن صورت انگیزه ای هم نیست! سخن من در مورد امتحان بود ولی نه امتحانی که در مدرسه می گیرند... امتحانی که در آن نه می توان تقلب کرد و نه ...

 

   سرم را بالا گرفتم. دفترم خیس بود از باز شدن بغض هایی راه گلویم را بسته بودند! در یک لحظه تمام چهره های روبرویم را یکجا دیدم. چشمهای منتظر معلم و دوستانم را می دیدم که از سکوت من متعجب شده بودند. شاید تا آن روز پر شورترین محصل کلاس را اینگونه ساکت ندیده بودند...

دفترم را باز کردم. چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم و آب دهانم را قورت دادم . اشک هایم جلوی دیدم را گرفته بودند... پلک زدم. قطره ای بر روی نوشته ام چکید. جوهر روان نویسم پخش شد. لغتی که آن زیر نوشته بودم، در قطره ی اشکم محو شد.

 

   شروع به خواندن کردم.

 

   "من بودم و جاده ای طولانی. با راه های فرعی. نمی دانستم که کدام از این راه  ها را انتخاب کنم. نور کوچکی را از دور می دیدم. و شاید این نور کوچک، حقیقتی بزرگ بود...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در Tue 18 Mar 2008ساعت 1:53 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

خبر جدید: تصمیم به خرید لباس عید گرفتم!

 

با توجه به اجناسی که برای خرید انتخاب کردم به طور تخمین (قیمت ها واقعی و به تومان می باشد!) :

کفش اسپرت استاندارد: ۸۰.۰۰۰

کفش مجلسی مناسب: ۴۵.۰۰۰

شلوار لی:۵۰.۰۰۰

شلوار پارچه ای : ۲۸.۰۰۰

مانتو: ۷۰.۰۰۰

روسری: ۱۸.۰۰۰

بلوز: ۱۶.۰۰۰

کیف مجلسی: ۴۵.۰۰۰

جوراب: ۳.۰۰۰

 

جمعا: ۳۵۵.۰۰۰

 

خبر جدید تر: تصمیم گرفتم از تصمیم جدیدم منصرف شوم و (شدم!) !

 

 

 

 

پ.ن ۱: یاد شعر حمید مصدق افتادم که گفته :

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست

و زمانی شده است

که به غیر از انسان، هیچ چیز ارزان نیست!

 

پ.ن ۲:  امروز مصداق این بیت شعر را با چشم خودم دیدم!

 

پ.ن۳: با این قیمت ها در بازار، ملت به جای شادی کردن برای آمدن عید ، عملا عزا گرفتند!

 

پ.ن ۴: یک روش برای توجیه  و جاخالی دادن و در رفتن از زیربار  پاسخ دادن به این سوال که " برای عید چه خریدی؟"  ، توسط یکی از دوستان ، ارائه شده که ذیلا معرفی می گردد:

 لزومی برای برق زدن لباسهایم در روزهای عید نمی بینم.  من "بچه عیدی" نیستم!

 

پ.ن ۵: روش توجیه بالا از آزمایشات متعدد سربلند بیرون آمده و تضمین شده است. می توانید با راحتی و اعتماد به نفس از آن استفاده نمائید. فال این هفته : اگر این جمله را  در جواب به سوالات ۱۰ نفربگوئید ، آخر هفته خبر خوبی را می شنوید و به مرادتان می رسید!!! :))

 

پ.ن آخر: در صورت داشتن جوابهای دندان شکن برای پاسخ به سوال " تو چه خریدی؟" لطفا در قسمت نظرات، ذکر نمائید. و ما را هم در این پاسخگویی ملی سهیم کنید.  به بهترین جوابها، به علت گران بودن اجناس در بازار، جوایز نفیسی تقدیم نخواهد شد!

 

یه خاطره ی با مزه از خرید عید:

 

دیروز برادرم رفته بوده خرید کنه. فروشنده یه کفش می آره می گه: این کفش ها هم هست ۲۳۰ هزار تومن .

 داداشم گفته بود: حالا چرا اینقدر گرون؟

فروشنده گفته بود: آخه اینا مال سناتور ها هستن. این کفش ها سناتورین.

داداشم گفته بود: کفش باید سناتوری باشه یا عقل

 

 

+ نوشته شده در Sat 15 Mar 2008ساعت 10:15 قبل از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

خدا در همه جا هست به جز "هیچ جا"

 

اعصابم کمی به هم ریخته بود. آخه دیر به باشگاه رسیده بودم!

وارد سالن شدم. مثل همیشه دستم رو تکون دادم و با صدای بلند گفتم :hello  !

همه بچه ها در حال گرم کردن بودن. از دور همه گفتن: hellooooo...

رفتم گوشه ی سالن که کفش هام رو پام کنم. اونم داشت کفش هاش رو می پوشید.  پرید بغلم و گفت:  helloooooo.

 موهای طلایی اش رو از جلوی چشماش کنار زدم و گفتم: زود زود زود دخمل گل.  بدو کفشاتو بپوش. دیر اومدی؟ گفت: اوم.

 یه چشمک بهش زدم و در گوشش گفتم: عیب نداره، خانوم معلم ام دیر اومده.  با عجله کنارش وایسادم و تند تند اسکیت هام رو از کاورش در آوردم و شروع کردم به بستن بندهاش.

اونم داشت اسکیت هاش  رو می پوشید...

 بهش لبخند زدم. بهم لبخند زد.

مثل همیشه با اون صدای ظریفش این سوال رو ازم پرسید:

*اجازه خانوم. دوستم داری؟

- بله که دوست دارم.... تو چی؟

* سرش رو به نشونه ی تائید پائین آورد و گفت:  آره. خیلی.

- مثلا چقدر؟

* لبای کوچولوش رو به هم فشار داد و لپاش رو پف کرد: اوووم... اندازه ی آسمون.

 

بهش لبخند زدم. بهم لبخند زد.

 

*  خانوم معلم، تو چی؟ تو چقد؟

- اوووم...هینطور که داشتم بند کفشامو محکم می بستم  با خودم فکر کردم، خواستم یکم بیشتر بگم که خوشحال شه. اوووم...اندازه ی زمین و آسمون... خوبه؟

 

سرشو انداخت پائین، بعدش تو چشام نگاه کرد و با تعجب گفت:

* مگه خدا تو زمینم هست؟ (شاید برای اون بزرگترین چیزی که می شناخت آسمون بود. که تونسته خدا با اون همه عظمتش رو تو خودش جا بده)

 

- بله که هست. خدا همه جا هست. هرجایی که فکرشو بکنی.

* حتی تو Box؟

- تو چی؟

Box *...  اون...

نگاه به پشت سرم کردم. یه کیسه بوکس قرمز و چاق رو دیدم  که گوشه ی باشگاه از سقف آویزون شده بود.

به کیسه بوکس اشاره کرد و گفت : تو  Box ؟ خدا تو اونم هست؟

 

تا حالا بهش فکر نکرده بودم...! با توجه به حرفی که من زده بودم، پس تو کیسه بوکس هم هست!

واسه فکر کردن و پیدا کردن جواب مناسب با سن اش  فرصتی نداشتم. تنها چیزی که تونستم بهش بگم این بود:

- خدا تو فکر آدماس. واسه همین به هر چیزی که فکر کنی خدا اونجا هست... تو زمین، آسمون...

اگه همیشه خدا رو تو فکرت تصور کنی، و بهش  فکر کنی، خدا هم باهاته... یعنی تا آخره آخرش...

صورتم رو بردم کنار گوشش و آروم گفتم:

ولی همیشه مراقب باش که کسی خدا رو ازت نگیره...

 

 

 

پ.ن : (*) ها،حرفای کیمیا، شاگرد ۴ ساله ی من.

+ نوشته شده در Thu 6 Mar 2008ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

می گویند انسان مختل العقل "اراده و اختیار" ندارد......

مخالفم!

و از آن روزی مخالفت کردم که برای اولین بار دیدم

بانوی مختل العقلی که در همسایگی ما زندگی می کند،

هر زمان که اراده می کند

و هر آنگونه که مختار است " لباس" بر تن می کند...

 و با قدمهای آهسته اش می رود...

و کسی او را به این سبب مواخذه نمی کند... حتی نیروی انتظامی!

گاهی با چادر

و زمانی با کت و دامن و موهای میزان پیلی!

و او برای من شد :  "مصداق بازر اشرف مخلوقات" 

البته در جایی که زندگی می کنم!

 

 

( از مجموعه نتیجه گیری های شخصی ایراندخت!)

 

امیدوارم متوجه بشین منظورم چیه. از کامنت ها که پیداست کسی هنوز نفهمیده منظوره منو!

+ نوشته شده در Tue 26 Feb 2008ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |


 

  

وقتی این داستان رو خوندم حس کردم یه تلنگر محکم به افکارم خورد... خوندنش رو به شما دوستای عزیزم توصیه می کنم:  

 

 

 اتاق نور عجیبی داشت. مثل اینکه آدم داره خواب می بینه. بالای سرم یه چتر بود. شاید می خواست بالای سرم را نبینم. بالاتر نور زیادی بود. جوری که از پشت چتر هم چشم را می زد. شاید اون چتر به خاطر این بود که من مستقیم به نور نگاه کنم. من هم روی یک صندلی گردان نشسته بودم. به هر طرفی که می خواستی می چرخید. نه نمی گفت!

روبرویم یک دوربین عکاسی بود. از آن قدیمی ها. مثل اینکه عکاس نمی خواست بیاید. من هم روی صندلی چرخ می خوردم. بعضی وقت ها احساس می کردم دارم از صندلی پرت می شوم. سرعت را کم می کردم. و مدتی آرام می رفتم. باز بعد از مدتی دوباره سرعت می  گرفتم. بعضی وقتها خسته می شدم ، ولی یک چیزی به من می گفت:  بچرخ دیگر از این صندلی ها پیدا نمی شود!!! خسته شدم از این همه چرخیدن!  رفتم بیرون تا ببینم چرا عکاس نمی اید؟ وقتی رفتم بیرون،  دیدم مردی روی صندلی نشسته و با نگاهش به من می گوید که بیا جلو. وقتی رسیدم به مرد یه کارتن پر از عکس به من داد ، وقتی  به عکس ها نگاه کردم. تعجب کردم .از تمام لحظاتم در اتاق عکس گرفته بود، چه عکس هایی!!!  بابام اگر می دید حتما می زدم! به مرد گفتم این عکس ها به درد من نمی خورد. اما گفت وقت ندارد ، فقط تو نیستی. آدمای دیگر هم باید بیایند عکس بگیرند، هر کسی یک بار می تواند روی ان صندلی بنشیند.

 

 

                                                                  ورقا مهدی زاده نادری/ دفتر خاطرات/ ص۱۳۴۵

+ نوشته شده در Wed 20 Feb 2008ساعت 5:48 بعد از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |