این وبلاگ را باز می کنم
به موسیقی متنش گوش می دم.
تو هم گوش بده.
می خواهم نوشته هایم را بفهمی.
دهانم قفل می شود.
چشمانم را می بندم
و فکر می کنم.
موسیقی بدون کلامی که آدم در مقابلش کم می آورد...
به یاد نداشته هایم می افتم
از صندلی بلند می شود
به آئینه ی اتاقم خیره می شوم
اخم می کنم
شیشه ی صورتی ادکلنم *را بر می دارم
چشمانم را می بندم
پیس...
نفس می کشم
چقدر بویش را دوست دارم
یاد داشته هایم می افتم...
موسیقی دوباره تکرار می شود.
دلم تنگ می شود.
چشمانم را باز می کنم
اخم هایم را نیز
تصمیم می گیرم مانتویم را بپوشم
و به بهانه ی بانک رفتن
هوایی هم به سرم بخورد
شاید از این احساس در بیایم
پنجره ی وبلاگ را می بندم
آهنگ نیمه کاره قطع می شود
روسری مشکی ام که با دایره های سبز براق رنگ گرفته
می پوشم.
آخرین نگاهم را به آئینه می کنم
روسری ام را جلو می کشم
لبخند تصنعی می زنم
از ته دلم نبود.
دلم بیش از اینها گرفته است
از لبخند تصنعی بدم می آید
ترجیح می دهم غمگین بمانم تا به زور لبخند بزنم
از گول زدن خودم متنفرم
یادم می افتد که سپهر* هنوز وصل نشده
بانک رفتن فایده ای ندارد!
حتی سپهر هم می خواهد من را کلافه کند!
دلیلی برای بیرون رفتن در این هوای پر گرد و غبار نمی بینم*
مانتویم را در می آورم
دلم برای موسیقی آرامی که گوش می دادم تنگ می شود
وبلاگ را دوباره باز می کنم
چشمانم را می بندم
موسیقی اش بد حالم را گرفته...
یاد نداشته هایی می افتم که همیشه آرزوی داشتنشان را
داشته ام و دارم و خواهم داشت...
دلخور می شوم
از خودم...
چرا که هیچوقت نمی خواهم بپذیرم که
جنبه ی شنیدن موسیقی ی غمگین را ندارم.
.
.
.
Chi Chi*
*عابر بانکم، سپهر کارت
* این روزها اینجا آلودگی بیداد می کند


