توی این دوره و زمون
نداشتن فقط "نون"
می تونه تمام فکرت رو بهم بریزه
واقعیتی یه! قبول کن!
نداشتن نون
باعث می شه که تو از زمین و زمون
از "زنده" بودن
"زده" بشی
آره درست می بینی...
فقط یه نون!
زنده منهای نون ....
- زنده – نون : زده
- بالاخره همه چیر تمام شد! خیلی از مشغله ها. البته هنوز انتخاب واحد مانده. امروز صبح بعد از امتحان همه چیز... پیاده رو ها، خیابان، روشن تر شده بود! حتی مردم هم به نظر خوشحال تر می آمدند! شاید به خاطر اینکه من هم کمی آرامتر راه می رفتم که می توانستم بهتر آنها را ببینم! شاید هم نه! یک رابطه کشف کردم! وقتی به دنیا خوشحال نگاه کنی همه چیز می شود بازتاب دنیای درونی تو!
- حدود یک ماهی می شود که در مشغله هایم غوطه ور شده بودم. گهگاهی هم فشار بعضی آدمها مثل همین شیرین جون! (یکی از کسانی که عصر روزهای فرد روی نرو من بند بازی می کند!) مثل قاشقی می ماند که شکوفه ی غوطه ور را به پائین هل می داد! احساس خفگی می کردم! در یک لیوان شربت آبلیمو! زندگی هم مثل این شربت آبلیمو معلوم نیست که بالاخره ترش است یا شیرین!
- یک هفته ای می شد که به همه توضیح می دادم که منتظرم امتحاناتم تمام شود.... می خواهم روز امتحان تا فردا صبحش بخوابم! با این حساب من الان باید در بغل بالشم باشم! اینجا چه کار می کنم؟! عصری هم که باید بروم پیش شیرین جون! بعد از امتحان هم که بانک بودم! با خودم فکر می کنم... من که می دانستم نمی توانم این کار را بکنم چرا بیخود خودم را دلخوش کرده بودم؟! 15 روز است که اتاق من شب به چشمش ندیده!
- این روزها خیلی از اطرافیانم از برنامه هایم اطلاع داشتند! خوب است توهم (هر دوستی که نوشته هایم را می خوانی)بدانی که وقتی می گویم مشغله داشته ام من را درک کنی و بفهمی مشغله یعنی چه! 19 تا 31 مرداد، 8 صبح تا 1.5 ظهر یک زمین چند منظوره را نصف کرده بودیم! این طرف زمین یک کلاس مربیگری اسکیت پایه را اداره می کردم و آن طرف هم کلاس مربیگری تخصصی اسکیت سرعت را می گذراندم!
از ساعت 2 تا 7 هم می رفتم آن سر شهر برای کلاس های تئوری مربیگری! به زبانی دیگر: 19 تا 31 مرداد 8 صبح تا 8 شب کلاس! از آن به بعدش هم که امتحاناتم شروع شد! 1 و 3 و 13 و 14 شهریور امتحانات دانشگاه و 2 و 4 و 6 و 9 و 11 شهریور آنهم در هر روز 2 تا امتحان همان کلاس های تئوری....
(روی هم رفته می شود 12 واحد دانشگاهی رشته ی تربیت بدنی!!! ) به زبانی دیگر : 1 و 2 و 3 و4 و 6 و9 و 11 و 13 و 14 شهریور امتحان! یعنی بهتر است بگویم 14 تا امتحان در 14 روز! معنی مشغله را دانستی؟ ببین چه بود که "شکوفه انرژی" در مقابلشان کم آورده بود! فکر کن در کنار این همه مشغله، یک لولوی وحشتناک به اسم ۳۰ صفحه الزامی تحقیق میدانی روانشناسی جنایی )آخرین مهلت ۱۴ شهریور!) هم شب و روز با یک گرز تهدیدم می کرد! اینقدر جو نوشتن دو روز آخر من را گرفت که تحقیقم حدود ۶۰ صفحه شد![]()
- این کلاس ها چند تا مزیت داشت. اول اینکه یکی از خانمهای آنجا که مربی اسکیت پایه شان بودم رسما پسرش را برای غلامی معرفی کرد! تازه کاش در حد خواستگاری می ماند! به همه ی بچه های کلاس هم اعلام می کرد که بنده عروسشان هستم. شماره و آدرس منزل را هم داد که با خانواده برویم ارومیه برای خواستگاری! دانشجوی مهندسی برق! قد ۱۸۵ ! برای ادامه ی تحصیل هم می خواست برود آلمان! طفلی مادر شوهرم هم چقدر هوایم را داشت ها! کلی پسته و بادام به خانم معلمش (که همان عرووسش بود) داد که بریزد در این شکم با صاحاب! کاش می دانست دختر مردم قصد ادامه ی تحصیل دارد ، آنهم در کانادا نه آلمان!!!!!

مزیت دوم کلاس هم این بود که آنقدر درگیر بودم که نفهمیدم اصلا چطور این دوره مربیگری تخصصی سرعت را گذراندم! ولی از همه مهمتر این بود که top grade کلاس شدم! از بین ۳۴ نفر معلم ورزشی که از کل ایران آمده بودند! با شوق دستیابی به این مرحله این 15 روز را زنده بودم!
- در آخر هم می خواهم از همه ی کسانی که در این مدت من را با این اعصاب زیبا و اخلاق زیباتر تحمل کردند تشکر کنم! مخصوصا از یکی از دوستان عزیزم که با تشویق هایش مرا در این مدت پر مشغله به ادامه ی زندگی امیدوار کرد!

