به اساتید عزیزم که به من اندیشیدن آموختند:
الهام عزیز
جناب اعظمی
به دوستان عزیزم در BIHE
و به ورودی های امسال BIHE
یک دفتر و یک بسته آبرنگ
که توی یکی از کمد های مهد "شیما"
برای همیشه جا ماند
چون خیلی اتفاقی مهد کودکم را عوض کردم
چون حس می کردم به همه ی بچه ها رسیدگی نمی کنند!
فقط به بعضی ها!
و رفتم مهد "سروناز"
و از آنجا هم خیلی زود در رفتم!
چون خیلی به بچه ها رسیدگی می کردند!
مثلا مربی ها خوراکی های بچه های را می خوردند
چقدر هم ما نمی فهمیدیم!
البته دلیل دیگری هم داشت!
همه ی بچه ها هم با هم برابر بودند آنجا
ولی بعضی ها بیشتر
مثلا خیلی پولدار ها
مثل همان مریم میرزایی با آن کلاه کج سبز کاموایی اش
که مغرورانه وارد کلاس می شد
تبعیض ! اصلا حس خوبی نیست!
مدرسه رفتیم
دبستان
هانا ! روژین!
خانم زنگنه!
طبقه اول
من
طبقه ی آخر
رابطه ی آن سه نفر با هم
تبعیض!
حالت تهوع!
راهنمایی که بودیم
من
المپیاد عربی
نفر اول مدرسه
مرحله ی بعد؟
نام ؟ نام خانوادگی؟ عقیده؟
.....
نه! تو نمی توانی
تا وقتی نفر دوم و سوم هست، نفر اول کجا برود؟!
بوی تبعیض
حالم بهم می خورد!
دبیرستان
مسابقه ی نقاشی
صلح ، وحدت، کره ی زمین، نژادهای مختلف
مداد رنگی
" عالم انسانی محتاج به روحانیات است"
ناظم _ این نمی شه
_ چرا؟
ناظم _ دیگه!! واژه های این جمله شبیه آنچیزی است که بها.یی ها می گویند!
صلح، روحانیات، عالم انسان!
نگاهی به کفش هایم
بغض می کنم
قطره ی اشکی که روی زمین می افتد...
بوی تبعیض می آید!
پیش دانشگاهی
محجبه ترین دختر کلاس!
با ایمان ترین و مخلص ترین بنده !
دستم را برای احترام دراز می کنم
دستش را زیر چادرش قایم می کند
جواب سلام ام را نمی دهد
مبادا دهانش نجس شود
مبادا تنش نجس شود
آزرده می شوم
نمی دانم بوی چه می آید!
ولی
آخر سال فهمیدم که سر قرار هایش
صیغه می خوانند و ... !
آها ! بوی تعفن می آید!
لبخند می زنم
بهتر شد که نه دستم را گرفت
و نه جوابم را داد!
کنکور می شود
یکی غیرمجاز می شود
یکی پرونده اش نقص دارد
یکی کارنامه اش گم شده!
یکی هم مثل من مردود می شود!
موقع نوشتن اش هم حالم بهم می خورد!
دیگر خودت فهمیدی که بوی چه می آید!
ت مثل تعصب
ب مثل بازی با احساساتت
ع مثل عقده ی ضعف
ی مثل یاد درد ها
ض مثل ضربه های محکم
م مثل من
م مثل ما
ن مثل نوع بشر
و مثل وحدت
ع مثل عقیده
تبعیض ممنوع!
- در همین ابتدای پینوشت ها تشکر می کنم از : وحید عزیز که پیشنهاد داد این متن را به ورودی های امسال تقدیم کنم.
- امروز هم حقوق گرفتم هم نتیجه ی ترم 4 دانشگاه. خوشحالم واقعا واقعا واقعا....
و خیلی خوشحالترم که توانستم مادرم را هم خوشحال کنم! نتیجه ی شب بیداری هایم را گرفتم. تشکر می کنم از یکی از بهترین الگوهای تحصیلی ام بابت تمام تشویق هایش این مدت پر مشغله : مهرداد عزیز
- هفته ی پیش طهران بودم ... دو روز به اندازه ی 2 سال خوش گذشت... من بودم و پروانه خانم و استادم و برادر بزرگشان که از آمریکا آمده بودند... از اینجا تشکر می کنم بابت تمام زحماتی که به ایشان دادم.... چون می دانم پروانه خانم وبلاگم را می خوانند :*
- برای 6 ماه آینده هم برنامه ریزی های زیادی دارم. به گمانم اراده ی انجامشان را دارم... البته همه چیز اصولا فقط اولش خوب پیش می رود! مثل دفتر برنامه ریزی قلمچی که اول هر ترم فقط دو صفحه اش پر می شود!
- امروز یک دفتر کلاسوری نو و یک روانویس هم گرفتم.. می خواستم بوی دفتر و کاغذ های نو را استشمام کنم...احساس قشنگی دارم....


