تبليغاتX
من از آن روز که در بند توام آزادم! - زندگی بال و پری دارد با وسعت ...

 

به *....

 

دو سه روز پيش بود که خبر ناراحت کننده اي را شنيدم. بعد از خواندن پيغام دقيقا نمي دانستم قضيه از چه قرار است. فقط مي دانستم که بايد دعا کنم. براي دوستي که نمي شناختمش اما اسمش در پيغام بود: فرزام..

 

کنجکاو بودم. اما دلم نمي آمد پيگير شوم که چه مشکلي برايش پيش آمده. در دلم دعايي کردم و سعي کردم قضيه را فراموش کنم. وقتاهايي که فکرم مشغول مي شود، روال زندگي ام از حرکت مي ايستد!

 

طاقت نياوردم. از يکي ديگر از دوستانم که همشهری اش بود مشکل را جويا شدم... فرزام عزيز جواني 24  ساله بود که به خاطر بيماري اش در بيمارستان بستري شده بود... احساس بدي داشتم. بغض گلويم را فشار مي داد. بي اختيار قطره هاي اشک از گونه هايم سرازير مي شدند. دست خودم نبود. هميشه از اين اسم مي ترسيدم : سرطان..

 

ناخودآگاه به ياد اطرافيانش افتادم

به ياد مادرش

به ياد پدرش

به ياد اعضاي خانواده اش...

دوستانش

آنها چه مي کنند؟

مني که نمي شناختمش از شنيدن اين خبر بي تاب شده بودم، چه برسد به آنهايي که با او و در کنار او زندگي مي کردند و آناني که  او عضوي از لحظه هايشان بود...

 

 ديگر برايم فرقي نمي کرد که دوستم است يا نه، برايم فرقي نمي کرد که مي شناسمش يا نه، ديگر فرقي نمي کرد که دختر است يا پسر...  مهم اين بود که به کمک احتياج داشت و تنها کاري که از من بر مي آمد، تنها يک چيز بود آنهم: دعا....

 

پيغام بعدي صبح جمعه به دستم رسيد. بازهم از ريمو بود و بازهم تقاضاي دعا براي دوستش: فرزام

طاقت نياوردم. اين بار با او تماس گرفتم... احوال دوستش را جويا شدم. صدايش مي لرزيد. بغض عجيبي در گلويش بود. به راحتي مي شد فهميد که در دلش چه مي گذرد... مي گفت که تنها منتظر معجزه اند...

 

ظهر همان روز جلسه ي دعايي براي سلامتي اش برگزار کرديم... دعا کرديم براي پيش آمدن آنچه صلاح اش است...

خيلي وقت است که برايم ثابت شده نبايد به زور چيزي را از خدا خواست...

براي همين فقط به مصلحت الهي فکر مي کرديم... جمعه شب به نيت آنچه صلاحش است دعاي زنجيره اي خوانديم... موقغ شنيدن و دست و پنجه نرم کردن با اين پيشامد ها تنها دعاست که آدم را آرام مي کند.

بهترين و زيباترين آرامش را داري وقتي همه چيز را بسپري دست آني که آن بالا بالا ها نشسته و هميشه هوايت را دارد، آن وقت همه چيز را مي سپري دست او و ديگر فکر نمي کني که آخرش چه مي شود، چون مي داني مدّبر تر از اين حرفاست ...

 

"با هوشياري غصه ي هرچيز خوري

چون مست شدي، هرچه بادا، باد...."

 

****

خورشيد داشت غروب مي کرد. از پنجره ي تاکسي به خورشيد نگاه مي کردم.

يک پيغام برايم رسيد... پيغامي از ريمو بود که  با اين جمله شروع شده بود:

فرزام عزيز امروز صبح صعود کرد...

 کاش اين هم مثل خيلي از پيغام هاي  ديگر، به دستم نمي رسيد.

اولين چيزي که به ذهنم آمد خانواده اش بود... و دعا براي آنچه که خدا به آنها بدهد:

 

صبر

صبر

و صبر....

 

تک تک جملات لوح مريم در ذهنم مرور شد:

 

 

 

هو

 

مريما،عيسي جان به لامکان عروج نمود

 وقفس وجود از طير محمود خالي ماند

 و بلبل قدم به صحراي عدم رو نمود

 وعندليب الهي بر سدره ي رحماني به خروش آمد.

سرادق عزت بر دريد

وهماي رفعت از شاخسار بهجت برپريد.

افلاک هاي بلند بر خاک تيره بنشست

و نعره ها از دل پردرد برخاست.

آب گوارا به خون تبديل شد

وصحن فردوس برين به خون آميخته...

 

بلي، تير قضاي الهي را سينه ي منير دوستان لايق

 و کمند بلاي نا متناهي را گردن عاشقان شائق.

 هر کجا خدنگي است بر صدر احباب وارد آيد

 و هر جا غمي است بر دل اصحاب نازل گردد.

عاشقان را چشم تر بايد

 ومعشوقان را ناز و کرشمه شايد.

حبيب اگر صد ناله سرايد محبوب بر جفا بيفزايد.

 

اگر شربت وصال طلبي

تن به زوال در ده

 واگر خمر جمال طلبي

در وادي حرمان پا نه.

 

مريما !  حزن را به سرور بچش

 و غم را از جام فرح درکش.

اگر خواهي قدم در کوي طلب گذاري صابر باش

 و رخ را مخراش وآب از ديده مپاش و از بي صبران مباش.

پيراهن تسليم پوش

 واز باده رضا بنوش

 و عالمي را به درهمي بفروش.

دل به قضا دربند و به حکم قدر پيوند.

چشم عبرت برگشا

 و از غير دوست درپوش

 که عنقريب در محضر قدس حلقه زنيم

 وبه حضرت انس روآريم

 و به دوست ملحق شويم.

.ناگفتني بگوئيم، ناديدني ببينيم ونا شنيدني بشنويم

وبه آهنگ نور هيکل روح را به رقص آوريم

و در حريم جان بزم خوشي بيارائيم

 واز ساقي جلال ساغر جمال برگيريم

 وبه ياد رخ ذوالجلال خمر بي مثال در نوشيم.

 

چشم را از آب پاک کن

 ودل را از حزن بروب

 وقلب را از غم فارغ نما

 و به آهنگ مليح بر خوان:

 

گر تيغ بارد در کوي آن ماه                                                گردن نهاديم الحکم لله

 

+ نوشته شده در Tue 28 Oct 2008ساعت 8:49 قبل از ظهر توسط کیبورد و ده تا انگشت |